مانی
هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دستی است که بی بهانه رهایم می کند...
مانی
چه انتظار عجیبی ! عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت ! چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت ! چه بی خیال نشستیم ! چه کوششی ! چه وفایی ! فقط نشستم و گفتم : خدا کند که بیایی !
مانی
کاش نامت باران بود! آنوقت .. تمام مردم شهر هم برای آمدنت دعا می کردند...!
مانی
تا عشق تو آمد در قلبم، تو رفتی ، تا آمدم بگویم نرو ،رفته بودی ، تا خواستم فراموشت کنم خودم را فراموش کردم
مانی
سال ها دویده ام با قلبی معلق و پایی در هوا دیگر طاقت رویاهایم تمام شده است... دلم رسیدن می خواهد...
مانی
کوتاه ترین فاصله برای گفتن دوستت دارم فقط یك لبخند است...
مانی
ﻣﺸﮑﻼت راﻩ ﻣﺪرﺳﻪ در روزﻫﺎی ﺑﺎراﻧﯽ ﻣﺠﺒﻮرم ﮐﺮدﺑﺨﺎﻃﺮ ﭘﺎﻫﺎ و ﮐﻔﺸﻬﺎﯾﻢ ...ﺑﻪ ﺑﺎران ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ی ﻟﻄﺎﻓﺘﺶ ﺑﺪ ﺑﯿﻦ ﺷﻮم
مانی
وقتی که تکیه گاه کسی باشی نباید بلرزی نباید پایت سُر بخورد نه اینکه بترسی که خودت زمین می خوری بترسی از اینکه کسی که به تو تکیه کرده زمین بخورد و بشکند !!!
یاعلی..
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 21 ساعت و 24 دقيقه قبلاسدالله الغالب
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 21 ساعت و 15 دقيقه قبل