♥╣ ΜǞƧΘƱD ╠♥
سهراب گفتی:چشمها را باید شست..... .شستم ولی !......... گفتی: جور دیگر باید دید.......دیدم ولی !.............. گفتی زیر باران باید رفت........رفتم ولی !............. او نه چشمهای خیس و شسته ام را..نه نگاه دیگرم را...هیچ کدام را ندید !!!! فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: دیوانه باران ندیده!
♥╣ ΜǞƧΘƱD ╠♥
سیگارم را باسیگار خودم روشن می کنم و سیگار رفیقم را با فندک....تا مبادا رفیقم به آتش غصه های من بسوزد ولی افسوس که این غصه ها از آتش همان رفیق است...!
♥╣ ΜǞƧΘƱD ╠♥
رسیدن هم مثل نرسیدن سخت است، رسیدن آداب دارد. وقتی رسیدی باید بمانی، باید بسازی، باید مدام یادت باشد که چه قدر زجر کشیدی تا رسیدی، که آرزویت بوده برسی. وقتی رسیدی باید حواست باشد تمام نشوی...