وقتی داری سعی میکنی... با همه چی کنار اومدی.... هر روز خاطراتشو تو ذهنت مرور میکنی ولی چیزیش اذیتت نمیکنه... بعد ییهو، بهت اس میزنه.... اولش وقتی اسمشو میبینی... فقد چند مین با تعجب نگا میکنی اسِشو... بعد چنبار دیگه میخونیش... بعد یه لخبند میزنی و فک میکنی چی جوابشو بدی... تو اسِش نشون داده که هنو به فکرتِ... نشون داده که هنو خیلی چیزا رو میبینه یادت میُفده... بعد جوابشو میدی... و در آخر.. "ممنون که یادم بودی... " جوابتو میده... و در آخر.. "مگه میشه فراموش کرد!" باز دوباره وقتی میخونی لخبند میزنی... و جوابشو میدی باز... ولی جوابِ این جمله آخرشو نمیدی... آخرِ حرفات میگی: "شاد و آزاد زی" و بای میدی... تو اس ِ قبلی اونم بای داده... ولی باز اس میده میگه: این شاد و آزاد زی-ت تو حلقم! و تو لخبند میزنی و 3-4 تا اس دیگه ادامه پیدا میکنه و ... بعد دوباره تموم... و باز هم یکی دو ساعتی رو خاطراتشو مرور میکنی و مرور میکنی...
بهم میگه خیلی بد شدی! اصن این رفتاراتُ دوس ندارم!!! قبلنا خیلی بهتر بودی... خُب من مثله همیشه م.. فقد نمیخوام رفتاراش اذیتم کنه ، خودمو بی تفاوت نشون میدم...