رهگذر
زمانه ای ست که بر گریه عیب می گیرند ...نهان کنید ز اغیار چشم تر شده را
رهگذر
یکی را دست حسرت بر بناگوش ...یکی با آنکه میخواهد در آغوش... "سعدی"
رهگذر
چه حسّی داشت غـزلِ خـداحافـظی اَت پــدر... ! مـــادر ، تـــمام ِ مـوهـایـش را کـَـند... !
رهگذر
نمی دانم که خواهد شد پسند خاطرت یا نه !؟... دل مشکل پسندم را برایت هدیه آوردم
رهگذر
چون تو را میل و مرا از تو شکیبایی نیست؟! ...صبر خواهم که کنم ، لیک توانایی نیست
رهگذر
دل چو رو گرداند ، برگرداندن او مشکل است... روی دل تا برنگردیده ست ، برگردان مرا
رهگذر
مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود ...خرد منع من از عشق تو فرماید، چه فرمایی؟
رهگذر
شکارگاه غریبی ست، این جهان که یکی ...به دام دیگری افتاده است و صیاد است
رهگذر
دیدم چو رخش گفتم از این به نتوان بود ...بار دگرش دیدم و گفتم به ازآن است
رهگذر
به می فروش بگو سی شب است منتظرم... بیا که گوشه ی ابروی ماه را دیدم ...!
رهگذر
ره پر از لیلی و ما هم زود عاشق می شویم ...ساربان ما را چرا از این مسیر آورده ای؟
رهگذر
زندگی را دوست میدارم... مثل مادری ... که کودک ناقص را
رهگذر
تــا کسی رخ ننمــایــد نبـرد دل ز کسـی... دلبـر مــا دل مــا بـرد و بـه مـا رخ ننمـود
رهگذر
از راه گــوش،خـوردن بـــاده شـنیـده ایـــد؟ من یـاعلـی کـه مـی شنـوم مست مـی شـوم . . . حسین طاهری