معشوق من را میبرند ، ای دادِ بیداد عشق مرا خط میزنند ، ای وای ، فریاد/سنگ صبورش بودم و من را شکستند در سینهام خون کردهاند چون قلب فرهاد/شیرین من پرپر شده در دست آن ها من ضجههایم میرود همراهِ با باد/ای کاش جز من میشنید حرف دلش را دق دادهاند محبوب من را قوم جلّاد/در خانهاش زندانی و زنجیر گشته این ظلمشان را میسپارم تا ابد یاد/دردم جدایی نیست ، دردِ بی کسیهاست بین در قفس افتاده اینک مرغ آزاد/دستم به جایی ره ندارد تا که شاید او را رها سازم از آن ویران آباد/سوز صدایم را ، خدایا ، بشنو اینک معشوق من را میبرند ، ای دادِ بیداد (س.بهروزنیا)
1389/11/02 - 11:12 در
اشعار فارسی