دلمـ گرفته، ای دوست! هوایِ گریه با من؛ گر از قفس گریزمـ، کجا رَوَمـ، کجا، من؟ کجا رَوَمـ؟ که راهی به گلشنی ندانمـ، که دیده بَرگشودمـ به کنجِ تنگنا، من. نه بَسته امـ به کس دل، نه بسته کس به من نیز: چو تخته پاره بَر موج، رَها، رَها، رَها، من. زِِ من هَر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک؛ به من هَر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا، من! نه چشمِـ دل به سوئی، نه باده در سبوئی که تر کنمـ گلوئی به یادِ آشنا، من. زِ بودنمـ چه اَفزود؟ نبودنم چه کاهد؟ که گویدمـ به پاسخ که زنده امـ چرا من؟ ستاره ها نهفتمـ در آسمانِ اَبری ... دلمـ گرفته، ای دوست! هوای گریه با من
1389/11/06 - 12:47 در
تنهایی من