در خرابات مـغان گر گذر افـتد بازمحاصـل خرقـه و سـجاده روان دربازمحـلـقـه توبـه گر امروز چو زهاد زنمخازن میکده فردا نـکـند در بازمچو پروانـه دهد دسـت فراغ بالی ورجز بدان عارض شـمـعی نـبود پروازمصحـبـت حور نخواهم که بود عین قصوربا خیال تو اگر با دگری پردازمسر سودای تو در سینه بماندی پـنـهانچـشـم تردامـن اگر فاش نگردی رازمهوایی گشتم مرغ سان از قفس خاکبـه هوایی کـه مگر صید کند شهـبازم ندهی کام دلم همـچو چنگ ار به کناریاز لـب خویش چو نی یک نفسی بـنوازم با کس ماجرای دل خون گشته نـگویمزان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازمگر بـه هر موی سری بر تن حافـظ باشدهمـچو زلفـت همـه را در قدمت اندازم
1389/11/19 - 09:54 توسط فید