دستمال کاغذی به اشک گفت : قطره قطره ات طلاست / یه کم از طلای خود حراج می کنی؟ / عاشقم، با من ازدواج می کنی؟ / ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟ / تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی / توی ازدواج ما، تو مچاله می شوی و چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی / پس برو و بی خیال باش / عاشقی کجاست؟ / تو فقط دستمال باش/ دستمال کاغذی دلش شکست / گوشه ای کنار جعبه اش نشست / گریه کرد و گریه کرد / در تن سفید و نازکش دوید خون درد / او ولی شبیه دیگران نشد / زشت و چرک مثل این و آن نشد / رفت اگر چه توی سطل آشغال / پاک بود و عاشق و زلال / او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت / چون که در میان قلب خود، دانه های اشک داشت