دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مرشدی با خود زمزمه میکرد:خدایا با من حرف بزن...و پرنده ای آواز خواند و لی او آن را نشنید...او با صدایی بلند گفت:خدایا با من حرف بزن....و رعدی در آسمان غرید ولی او به آن گوش نکرد...اطرافش را نگاه کرد و گفت:خدایا بگذار تو را ببینم....و ستاره ای درخشید ولی او آن را ندید....او فریاد زد:خدایا معجزه ای به من نشان بده.....و نوزادی در همسایگی و به دنیا آمد و لی او نفهمید...این بار با نا امیدی گریه سر دادو گفت:خدایا مرا لمس کن....بگذار بدانم تو اینجایی..........پس خدا نزدیک شد و او را لمس کرد اما او پروانه را از روی صورتش پس زد و بی توجه به راه خود ادامه داد...........................

1389/11/23 - 16:45
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)