يکي شمال ميرود، يکي جنوب. يکي بلند مي پرد .يکي کند مي رود يکي پول را مقصد گرفته،يکي ارامش را يکي افتاب را،يکي سايه را يکي هوس قله دارد يکي مجنون قعر درياهاست يکي مکر پيشه کرده يکي صدق سرگيجه ميگيرم در اين اشفته بازار.مقصد کجاست؟ اين همه ادم و اين همه مقصد. مي رسند به چيزهايي که ميخواهند؟ مي توانند بپرسند؟ گاه ميبينم يکي تند از کنارم رفت. سالها دوستي را در يک تصميم، يک اراده براي رسيدن به ان مقصد بايد کنار بگذارد و برود. و کنار ميگذارد و ميرود. من نگران نيستم. ميدانم بساط همه اين مقصد ها برچيده خواهد شد ميدانم دوباره همه دور هم جمع ميشويم