دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مصطفی
مصطفی
mostafaaa_ahmadi

ازدواج عاشقانه

1389/12/12 - 14:29
1 ديدگاه
مصطفی

پس از کلي دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...ما همديگرو به حد مرگ دوست داشتيم
سالاي اول زندگيمون خيلي خوب بود...اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به
وضوح حس مي کرديم...
مي دونستيم بچه دار نمي شيم...ولي نمي دونستيم که مشکل از کدوم يکي از


ماست...اولاش نمي خواستيم بدونيم...با خودمون مي گفتيم...عشقمون واسه يه
زندگي رويايي کافيه...بچه مي خوايم چي کار؟...در واقع خودمونو گول مي زديم...
هم من هم اون...هر دومون عاشق بچه بوديم...
تا اينکه يه روز
علي نشست رو به رومو
گفت...اگه مشکل از من باشه ...تو چي کار مي کني؟...فکر نکردم تا شک کنه که
دوسش ندارم...خيلي سريع بهش گفتم...من حاضرم به خاطر
تو رو همه چي خط سياه بکشم...علي که انگار خيالش راحت شده بود يه نفس
راحت کشيد و از سر ميز بلند شد و راه افتاد...
گفتم:تو چي؟گفت:من؟
گفتم:آره...اگه مشکل از من باشه...تو چي کار مي کني؟
برگشت...زل زد به چشام...گفت:تو به عشق من شک داري؟...فرصت جواب ندادو
گفت:من وجود تو رو با هيچي عوض نمي کنم...
با لبخندي که رو صورتم نمايان شد خيالش راحت شد که من مطمئن شدم اون
هنوزم منو دوس داره...
گفتم:پس فردا مي ريم آزمايشگاه...
گفت:موافقم...فردا مي ريم...
و رفتيم...نمي دونم چرا اما دلم مث سير و سرکه مي جوشيد...اگه واقعا عيب از من
بود چي؟...سر
خودمو با کار گرم کردم تا ديگه فرصت
فکر کردن به اين حرفارو به خودم ندم...
طبق قرارمون صبح رفتيم آزمايشگاه...هم من هم اون...هر دو آزمايش داديم...بهمون
گفتن جواب تا يک هفته ديگه حاضره...
يه هفته واسمون قد صد سال طول کشيد...اضطرابو مي شد خيلي اسون تو چهره
هردومون ديد...با
اين حال به همديگه اطمينان مي داديم
که جواب ازمايش واسه هيچ کدوممون مهم نيس...
بالاخره اون روز رسيد...علي مث هميشه رفت سر کار و من خودم بايد جواب ازمايشو
مي گرفتم...دستام مث بيد مي لرزيد...داخل ازمايشگاه شدم...
علي که اومد خسته بود...اما کنجکاو...ازم پرسيد جوابو گرفتي؟
که منم زدم زير گريه...فهميد که مشکل از منه...اما نمي دونم که تغيير چهره اش از
ناراحتي بود...يا از
خوشحالي...روزا مي گذشتن و علي روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر مي
شد...تا اينکه يه روز که ديگه صبرم از اين رفتاراش طاق شده بود...بهش
گفتم:علي...تو
چته؟چرا اين جو

15 سال و 6 ماه و 18 روز و 20 ساعت و 21 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)