نمیدونم چطوری شروع کنم ولی دلم ازش خیلی پره نمیدونم چرا داره با من اینطوری رفتار میکنه من خودم تو کاراش موندم بعد از پنج سال خیانت کردن بدون گفتن دلیلش نمیدونم چه معنایی میتونه داشته باشه بهتره موضوع رو از همون اول بنویسم وسطهای تابستون سال ۸۴ بو که من برای تعطیلات تابستون رفته بودم ارومیه به طور اتفاقی اونم رفته بود خونه عموش تو ارومیه عموی اون با دایی من که رفته بودم خونشون آشنا بودن و رفت و آمد داشتن قرار شد یه روز بعد از ظهر بریم خونشون و شب هم اونجا بخوابیم من اول متوجه رفتارای اون نمیشدم ولی بعد که ما با هم تو خونه جند ساعتی تنها بودیم سر حرف رو باز کرد یه جوری حرف میزد که باعث شد یه حس عجیبی نسبت بهش پیدا کنم خودش از اول شروع کرد و منم درگیر خودش کرد از اون روز به بعد تموم فکر و ذهنم شده بود اون هر کاری که میکردم تو ذهنم بود یه لحظه هم نبود که بهش فکر نکنم هر مراسمی میشد هر مهمونی میشد طوری برنامه ریزی میکردم که بتونم اون رو حتی برای چن لحظه حتی از دور ببینمش هر سال مراسم احیا .عروسی ها . مهمونی ها . تعزیه ها همشون برام شده بودن یه وسیله برای دیدنش ولی چون فهمیدم که یکی از ف