بر او ببخشایید،،بر او که گاهگاه،،پیوند دردناک وجودش را،،با آب های راکد و حفره های خالی از یاد می برد،،و ابلهانه می پندارد،،که حق زیستن دارد،،بر او ببخشایید بر خشم بی تفاوت یک تصویر،،که آرزوی دوردست یک تحرک،،در دیدگان کاغذیش آب می شود،،بر او ببخشایید بر او که از درون متلاشیست،،اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد،،و گیسوان بیهده اش نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد،،ای ساکنان سرزمین ساده ی خوشبختی،،ای همدمان پنجره های گشوده در باران،،بر او ببخشایید،،زیرا که مسحور است،،زیرا که ریشه های هستی بارآور شما،،در خاک های غربت او نقب می زنند،،و قلب زود باور او را،،با ضربه های موذی حسرت،،در کنج سینه اش متورم می سازند.......
1389/12/20 - 12:16 در
چرت و پرت