درونم پر از حسرت بود.حسرت داشتن یه آدم به ظاهر سرد و جدی که توی باطنش اونقدر مهربون بود که حد نداشت. اگه دوستم داشتی پس چرا رفتی؟؟ حتی گریه هم نمیتونم بکنم.چرا؟ چون اشکام خودشون میدونن اینجاها اجازه ی پایین اومدن ندارن.از بغض کردن فقط یه دندون درد برام میمونه.اگه دندونامو به هم فشار ندم،اشکام میریزن. نمیگم آسمون ابریه.نمیگم خورشید گرفته ست.اینجاها خورشید هیچوقت نمیگیره.همیشه گرمه.بعضی وقتاهم زیادی گرمه.آسمون بیشتر وقتا صافه.مگر اینگه گرد و غبار نباشه. نه بارونی.نه برفی.نه تگرگی.نه عشقی.نه غروبی کنار دری
1389/12/21 - 11:15 در
چرت و پرت