جوانمردانه پا به پاي من آمدي و خوب و بد با من ساختي... دلسوزانه نصيحت كردي، با چشمان باز اشتباه را انتخاب كردم و پيش رفتم تا جايي كه نه افتخاري برايم ماند و نه آرزويي... يك بار با تو صادقانه نشستم.به ميل و برخلاف ميل من تصميم گرفتي و مرا از سردرگمي نجات دادي و از اين بابت خدا را شاكرم. در دفتر دلم اين مسئله را به ثبت رساندي كه نه من و نه هيچ كس ديگري جز تو خيري براي من طلب نميكند، من نيز به نشانه ي سپاس و به يومن محبتي كه در حقم روا داشتي ادامهي خويشتن را به تو سپردم كه هر طور پسندت افتاد پيش بري. ...
1389/12/28 - 01:38 در
عرياني هاي روح يك زن