چقدر سنگ دلي سكوت ديشب شاهد بودي كه دلم شكسته، گرفته، نالان است فرياد نفسهاي از قفس گريزانم را شنيدي سردي آه هايم رويه شيشه بخار بست ديدي! شنيدي و دم نزدي. آنجا بودي كه بغض با عشوهگري ديوانه كنندهاش فريبم داد، دستهايش را دور گرنم حلقه كرد، گلويم را فشرد، رنگ نيلي ام را ديدي و از جايت تكان نخوردي. ديدي كه زير فشار انگشتان ظريف و افسون گرش تاب نياوردم عصارهي جانم قطره قطره از گوشهي چشمهايم فرو چكيد و به خاك نشست، دنيا تار شد، سياه شد. دستي به رسم ياري به سويم دراز نكردي. آه سكوت هر شب كه ميگذرد بيش از پيش با تو انس ميگيرم اما چه سود، تو همچنان در بهت خود شناوري
1389/12/28 - 01:42 در
عرياني هاي روح يك زن