دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

قصه خدا و سنگ پشت را در ديدگاه بخوانيد ....

1390/01/20 - 22:47
7 ديدگاه
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀

پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی.
می‌دانست‌ که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت.
سنگ‌پشت،‌ ناراضی ونگران بود.

پرنده‌ای‌ درآسمان‌ پر زد، سبک؛
و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت:
این‌ عدل‌ نیست، این‌ عدل‌ نیست.
کاش‌ پُشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی.
من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه.
و در لاک‌ سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ نا امیدی.
خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد.
زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره‌ای‌ کوچک‌ بود.
و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد.
هیچ کس‌ نمی‌رسد.
چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست.
فقط‌ رفتن‌ است. حتی‌ اگراندکی.
و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای.
و باور کن آنچه‌ بر دوش‌ توست،
تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست،‌
تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی؛
پاره‌ای‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت.
دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود
و نه‌ راه‌ها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت:


رفتن، حتی‌ اگر اندکی…

15 سال و 5 ماه و 12 روز و 21 ساعت و 42 دقيقه قبل
aynor

بی نهایت زیبا بود..........میرویم ...حتی اگر اندکی

15 سال و 5 ماه و 12 روز و 21 ساعت و 40 دقيقه قبل

بازنشر

(3 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)