دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

من مرگ نور را باور نمي كنم / و مرگ عشقهاي قديمي را / مرگ گل هميشه بهاري كه مي شكفت / در قلبهاي ملتهب ما / مانند ذره ذره مشتاق / پرواز را به جانب خورشيد آغاز كرده بودم ...

1389/09/01 - 11:33 در حمید مصدق
1 ديدگاه
نیما صابری

با اين پرشكسته

تا آشيان نور

پرواز كرده بودم

من با چه شور و شوق

تصوير جاودانه آن عشق پاك را

در خويش داشتم

اينك منم نشسته به ويرانسراي غم

اينك منم گسسته ز خورشيد و نور و عشق

در قلب من نشسته زمستان در پا

من را نشانده اند

من را به قعر دره بي نام و بي نشان

با سر كشانده اند

بر دست و پاي من

زنجير و كند نيست

اما درون سينه من

زخمي ست در نهان

شعري ؟

نه

آتشي ست

اين ناسروده در دلم

اين موج اضطراب

ما مانده ام ز پا

ولي آن دورها هنوز

نوري ست شعله اي ست

خورشيد روشني ست

كه مي خواندم مدام

اينجا درون سينه من زخم كهنه اي ست

كه مي كاهد مدام

با رشك نوبهار بگوييد

زين قعر دره مانده خبر دارد

يا روز و روزگاري

بر عاشق شكسته گذر دارد ؟

15 سال و 10 ماه و 1 روز و 22 ساعت و 14 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)