دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بخیه ( یه داستان کوتاه که به نظر من خیلی قشنگ بود) (لطفا برای دیدن ادامه مطلب به دیدگاه مراجعه شود)

1390/01/24 - 22:11 در دوره
1 ديدگاه
آزاده ایــرانی

دکتر کنارم نشست و بدون اینکه به صورتم نگاه کند، گفت: «زخم عمیقی نیست، بدون بی حسی بخیه اش می کنم» سرم را تکان دادم ولی او هنوز به صورتم نگاه نمی کرد که بفهمد، برگشت و چیزی از روی میز برداشت و گفت: «البته یه کم درد داره» به سنگ های سفید و مرمر کف اتاق خیره بودم و گفتم :«می دونم» گفت: «پس قبلاً هم بخیه زدی» گفتم: «آره» گفت: «اونم بدون بی حسی بود؟» گفتم:«آره، بی حس نبودم» گفت:« الان خوب شده؟» گفتم: «نه، هنوز جاش درد می کنه» گفت: «کجا هست؟» گفتم:« نمی دونم، خیلی وقته ازش بی خبرم» نگاهی به صورتم کرد و دیگر حرف نزد.

15 سال و 5 ماه و 11 روز و 35 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)