دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

شبي در گوشه اي تنها، شبي مهتابي و روشن كه از غمها تهي بودم، تو را با تيشه انديشه شعرم تراشيدم. تو را در معبد هستي خدا كردم، نشاندم در ميان ديدگانت برق صد الماس، بتي عشق آذين گشتي... گرفتي روشني تابنده گشتي... به معبدها خدايي اين زمان زيبنده است. با شد شامگاهان هزاران اخگر تابنده و روشن، تو را باشد ستايشگر، تو را باشد پرستشگر. دريغــا ...! روزگاري از غرور خودستائيها دلت لبريز خواهد شد و در پايت نخواهي ديد كسي را كه با سختي تو را با تيشه انديشه شعرش تراشيده ، ولي اين را نمي داني اگر روزي غرور تو به تنگ آرد دل يكتاپرستم را تو را با تيشه انديشه قهرم آنچنان افكنم بر خاك كه هر كس مرا بيند بگويد او خدايش را به دست خويشتن بشكست .....

1390/01/27 - 13:31
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)