نوبت من شده بود/ که معلم پرسید/ صرف کن رفتن را/ و شروع کردم من/ رفتم ، رفتی ، رفت .../ و سکوتی سرسخت/ همه جا را پر کرد/ سردی ِ احساسش/ فاصله را رو کرد/ آری رفت و رفت/ و من اکنون تنها/ مانده ام در اینجا/ شادی ام غارت شد/ من شکستم در خود/ سهم من غربت شد/ من دچارش بودم/ بغض یک عادت شد/ خاطرات سبزش/ روی قلبم حک شد/ رفت و در شکوه شب/ با خدا تنها شد/ و حضورش در من/ آسمانی تر شد/ اشک من جاری شد/ صرف ِ فعل ِ رفتن/ بین غم ها گم شد/ و معلم آرام/ روی دفترم نوشت/ تلخ ترین فعل جهان است رفتن ==
1390/01/27 - 15:13 در
میکده