دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستانک :: اول برج است . به خانه می روم با جعبه شیرینی در دست . چشم هایم خیس است و در حسرت آن خروس قندی هستم که سالها پیش ، روزی پدرم با چهره ای خندان به من داد اما آن را پس دادم و گفتم :این هم شد شیرینی ؟ ... چشمان پدرم خیس شد .

1390/01/29 - 10:33 در چهار راه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)