در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا میرود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی میکرد اشاره کرد . مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : سامی وقت رفتن است . سامی که دلش نمیآمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟ مرد سرش را تکان داد و قبول کرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : سامی دیر میشود برویم . ولی سامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول میدهم . مرد لبخند زد و باز قبول کرد . زن رو به مرد کرد و گفت : شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمیکنید پسرتان با این کارها لوس بشود ؟ مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخهسواری زیر گرفت و کشت . من هیچگاه برای تام وقت کافی نگذاشته بودم . و همیشه به خاطر این موضوع غصه میخورم . ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد سامی تکرار نکنم . سامی فکر می
1390/02/04 - 17:32 در
چهار راه
سامی فکر میکند که 5 دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت میدهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم . 5 دقیقهای که دیگر هرگز نمیتوانم بودن در کنار تام ِ از دست رفته ام را تجربه کنم .
15 سال و 4 ماه و 27 روز و 23 ساعت و 10 دقيقه قبلخیلی قشنگ بود ... کاش لطف کنی کل داستان رو توی دیدگاه بذاری
15 سال و 4 ماه و 27 روز و 23 ساعت و 5 دقيقه قبلخواهش میکنم مهلا جان
15 سال و 4 ماه و 27 روز و 23 ساعت و 3 دقيقه قبلمتاسفانه جا نشد
کاملش همینه!! اینارو میگن داستانهای کوتاه!!
15 سال و 4 ماه و 27 روز و 23 ساعت و 3 دقيقه قبلآها ن من فکر کردم منظور مهلا خانوم کامل در یک دیدگاهه
15 سال و 4 ماه و 27 روز و 23 ساعت قبلدرسته پاراداکس جان این داستانکه
ممنون
نه منظورم اینه که توی یه دیدگاه بذاری ... وگرنه معلومه که یه داستانکه
15 سال و 4 ماه و 27 روز و 22 ساعت و 59 دقيقه قبلدر یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا میرود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی میکرد اشاره کرد . مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : سامی وقت رفتن است . سامی که دلش نمیآمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟ مرد سرش را تکان داد و قبول کرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : سامی دیر میشود برویم . ولی سامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول میدهم . مرد لبخند زد و باز قبول کرد . زن رو به مرد کرد و گفت : شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمیکنید پسرتان با این کارها لوس بشود ؟ مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواری زیر گرفت و کشت . من هیچگاه برای تام وقت کافی نگذاشته بودم . و همیشه به خاطر این موضوع غصه میخورم . ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد سامی تکرار نکنم . سامی فکر میکه 5 دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت میدهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم . 5 دقیقهای که دیگر هرگز نمیتوانم بودن در کنار تام ِ از دست رفته ام را تجربه کنم .
15 سال و 4 ماه و 27 روز و 22 ساعت و 57 دقيقه قبلپس همون حرف اولم درست بود

15 سال و 4 ماه و 27 روز و 22 ساعت و 56 دقيقه قبلمتاسفانه جا نشد
آها
15 سال و 4 ماه و 27 روز و 22 ساعت و 56 دقيقه قبلمن گذاشتمش خوووووو
15 سال و 4 ماه و 27 روز و 22 ساعت و 54 دقيقه قبلتوی اصلی لطفا امتحان کن ببین جا میشه ؟؟؟

15 سال و 4 ماه و 27 روز و 22 ساعت و 54 دقيقه قبل