دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سالهای دور دزدی بود که برای دزدی وارد یک روستای کوچک می شود تمام شب را هرچه می گردد چیزی بدست نمی اورد نزدیکای صبح کنار حمام عمومی می نشیند مردی که می خواست وارد حمام شود یک کیسه به او می دهد و می گوید به رسم امانت این پیش تو باشد دزد کیسه را می گیرد و پس از رفتن مرد ان را می گشاید و تعداد زیادی سکه در ان می بیند و پیش خود فکر می کند که تمام شب را گشتم و چیزی پیدا نکردم ولی اکنون.......... مرد از حمام بیرون می اید سپیده دم شده و هوا روشن است مرد کسی را پشت درب حمام نمی بیند و با خیال اینکه بعدا کیسه را از حمومی می گیرم به سمت منزل حرکت می کند که ناگهان کسی او را صدا می زند و بر می گردد دزد می گوید کیسه ات رو جا گذاشتی. مرد با تعجب به او می نگرد و می گوید تو کیستی من کیسه را به تو نسپرده بودم ان را به حمومی داده بودم دزد می گوید من دزدم وقتی وارد حمام می شدی هوا تاریک بود و چهره ام را ندیدی مرد با تعجب می پرسد اگر دزدی پس چرا سکه ها را نبردی دزد می گوید با این که تمام شب را گشتم و چیزی نیافتم ولی این کیسه را به رسم امانت به دستم سپردی من دزد هستم ولی خائن در امانت نیستم...........

1390/02/09 - 13:57 در داستانک - یک مکث کوتاه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)