از قطار روزهای زندگی عاقبت پیاده گشتم .........پا برهنه گمشده در ایستگاه تو ........عاقبت پس از سالها دویدن از پی خودم ..........آمدم پیاده در کنار تو ....من در ایستگاه متروک روبروی تو .....اولین سلام خیره در میان چشمهای تو .....تا مگر بیابم از نگاهمان رد پای عشق کهنه را .......جز وداع سرد پاسخی نمانده بود .........چشمهایت سخت بیگانه ..............رد پا نمانده بود... آمدم که با تو درد دل کنم ..........ولی پاره های این دل شکسته ام مرهمی نداشت .....گفتگو بس است .........فرصتی برای عاشقی نمانده است...... باز هم سوار بر قطار روزهای زندگی ........در عبور از ایستگاه تو........... من به دنبال یک ایستگاه نو ........حرف تازه ...عشق نو.... من به دنبال یک وجب ........آسمان پر ستاره ام ..............
1390/02/12 - 21:11 در
عاشقانه زیستن