نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش .........وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش............... وان که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش ................نتوان بازگرفتن به همه شهر عنانش.......... مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش .............عجب ار بازنیاید به تن مرده روانش............ که همه عمر نبودست چنین سرو روانش ..............باز میبینم و دریا نه پدیدست کرانش .............بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش............. بنده بی جرم و خطایی نه صوابست مرانش ............که نه تصدیق کند کز سر دردیست فغانش .......عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش ............
1390/02/12 - 22:07 در
عاشقانه زیستن