دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

شک

1390/02/13 - 06:55 در داستان کوتاه
1 ديدگاه
گـلـپــری

زنگ تفريحمون، چه زود تموم شد و رنگ حقيقت ، چه جوري كم كم به واقعيت نزديك... بد جوري شك وترديد ديوونم كرده به زمين وزمان هم شك دارم. مي دونم بيماري روحي اما نمي دونم. چه جوري بايد حلش كنم كه با دوا درمون و دكتر رفتن . جز كرختگي و خواب الودگي وبي حسي هيچ چيز ديگري حاصلم نشد...بخاطر اين بيماري سگ مصب ديگه از من واقعي هيچ نشوني باقي نمونده .

- تمومش كن. ديگه ، سه سال طول كشيد. من اخر نفهميدم تومرجانودوست داري يا منو

- به من فرصت بده، مطمئن باش تمومش مي كنم... فقط يك فرصت كوتاهي ازتو مي خوام... يك فرصت كوتاه... عشق من اين فرصت را از من نگير ...خواهش مي كنم

خسته ام، دنبال يك بهانه ام، مرجان... خوب منو مي شناسه كه مدت ها باهم زير يك سقف بوديم و او به بهانه گيري هاي بيجاي من ، قهر و اشتي هاي من عادت كرده و تنها سكوت مي كنه، جر وبحث هم نمي كنه، فقط مي خواد، منو ساكت كنه، بيچاره زنم كه نمي دونست با كي داره زندگي مي كنه، بخدا راست ميگن ، خونه اي كه دران رنگ اتاقاش رنگ شك ، ترديد باشه، خونه نيست ، ويرونست .

- مرجان، ساعت يازده زنگ زدم خونه نبودي... كجا رفته بودي؟

- من از صبح تا الان خونه بودم، جايي نرفته بودم

- داري به من دروغ مي گي، تو ساعت يازده صبح روز سه شنبه كجا رفته بودي؟

- كدام سه شنبه را مي گي؟

- امروز چند شنبست؟

- نميدونم امروز چند شنبست

- تو نمي دوني امروز سه شنبست؟

- من چه ميدونم امروز چند شنبست... خوب حالا منظور

- خوب منظورم، امروز كه سه شنبست تو ساعت يازده صبح كجا بودي؟

- ديوونه شدي يا مي خواهي منو ديوونه كني، تو اصلا، حالت خوبه... اين حرف ها، چيه كه از من مي پرسي ؟

- مي خوام بدونم

- چي رو بدوني ؟

- امروز كجا بودي ؟

-والله خونه بودم بالله خونه بودم... بابا به دينت به مذهبت خونه بودم... تو به من شك داري؟

- اره !!!!!

- تو بعد از هفت سال زندگي مشترك به من شك داري؟

- اره !!!!!

- پس بگو... من نتونستم اين شك لعنتي رو از روز اول زندگيمون تا حالا از ذهنت پاك كنم ولي حالا مي بينم ، تو اين دو ، سه سال اخير، يه جور ديگه اي داري با من رفتار مي كني وصحبتت هم عوض شده. فكر مي كردم چون منو دوست داري حس حسوديت گل مي كنه اجازه نمي دي سر خود هرجا كه دوست دارم برم و يا بيرون حق حرف زدن باكسي رو ندارم ، ولي حالا فهميدم نه بابا ، تو به من مشك

15 سال و 4 ماه و 21 روز و 13 ساعت و 39 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)