یه روزایی هست که اون بالاهایی...وسط آسمون..رها رها رها...یکی دیگه هم اون پایینه...روی زمین...اسیر اسیر اسیر...اسیر هست که داد میزنه :آهای..منم بازی؟... اونوقت تو که هیچ وقت محبت و دوستی کم نمیاری، نمیذاری... دلتو پر میکنی از عشق، از دوست داشتن...پر میشی ازحضورش که سنگین میشی...سنگین میشه کفه ات ... میای پایینتر...پایین پایین پایین تر...تا برسی بهش...که الا کلنگت تراز شه همینجوری صاف، صاف وایسته و تکون نخوره....و تو زل بزنی تو چشاش و قد هزار شب به حرفهاش به درد دلهاش گوش کنی ...وقتی میشنوی پرتر میشی...پرتر میشی و سنگینتر...سنگین میشی و کفه ات میره پایینتر...اونوقت اونی که روبروته میره میرسه آسمون...حالا تو اسیری و اون وسط آسمون حواسش پی پرنده هاست...پی شاپرکها...پی آسمون... رها رها رها....تو دلت دل دل میکنی که اون حواسش باشه که تو رو این پایین آورده و اسیر اسیر اسیرت کرده...
1390/02/13 - 11:25 در
چهار راه