میروی و غافل از آن که بدانی که بودم ... دل به دیگری میبندی اما لحظه ای درنگ را جایز بدان و حرفهایم را بشنو به من بگو چه کسی بود که شبهای بی کسی ات اشک هایت را با دستان یخ زده اش می سترد روزهای عاشقی اش را فدای چشمانت میکرد نوای صدایت را همیشه زیباترین آوای دنیا میخواند چه کسی بود که در بهت غریبی تن خسته ات آغوشش را بدون هیچ گفتنی به مرحم دلت می سپرد شیشه ی عمرش را به نفس تو می گشود بدون ترس به جاده های صعب العبور عشق دل به تو بسته بود و زخمه های سوزناک غریبت را به جان و دل می خرید آری ای راهی رفتن به من بگو چه کسی بود که به قله ی بلند عشق با یادت آمد.. سقوط کرد و دم نزد بی خبر از آن که بدانی وجودش کشته شد . . .