در پیله ی تنهایی خود نشستم و گریه را آوای دل غمگینم میکنم من عاشقت بودم آنقدر که جان خود را به تیغه ی تیز عشق سپردم لبانم را آغشته به مهر سکوت خنجرهای طعنه ی فراق زدم چشمانم را امیدوارانه به انتظار روزهای غرق شادی وصال دوختم آری من از تو میگویم ... تویی را که تمام تار و پودم را به نامت خریداری کردی احساس زلالم را به نابی روزهای دلت بستی با مداد رنگی دوست داشتنم رنگین کمان خود را رنگ کردی آه.... من از تو میگویم و می گریم که دانسته تمام وجودم را مست امید وصال کردی و حالا بعد روزهای رفتن پیله ی تنهایی را به من بخشیدی . . .