ازاین روزها متنفرم ..چرا که حس میکنم این روزهای پایانیست . . . دلم در حسرت دیدار دوباره ات می گذرد. چشمانم اشکبارترازهمیشه ازثانیه ها ایراد میگیرد. اندوه نبودنت را چگونه سرایم تو ای تنها صدا در خلوت خاموش دلم. شقایق دلم آشفته تر از همیشه به لبخند نسیم بی اعتنایی می کند . تنهایی سراغ خانه ام را می گیرد و دلتنگی چون پیچکی لجوجانه از دیوار خانه ی دلم بالا می رود. اینک محراب ابروانت کجاست تا نگاهم درآنجا نمازعشق بخواند. بغض غروب دیگر بار کوچه کوچه های سینه ی تنگم را می پیماید و چهره ام دیگر بار با باران اشکهایم سیراب می شود. به بهانه ی صفا دادن رویاهای خزان روحم بار سفر را به امید خلاصی از دلتنگی می بندم ولی سنگ یاد تو لحظه های شیشه ایم را در هم می شکند . . .