با صدای معتادان بخوانید. در بینی. دلبرم، شهدِ ترا با شوژن به رگهایم تژریق کردم. باز شهدِ ترا با شوژن به رگهایم تژریق کردم. باز هم شهدِ ترا با شوژن به رگهایم تژریق کردم. هر بار شوراخی به تنگنای دلم و چشمه ای از خونِ خمارم هر بار نشئگی کوتاه. هر بار خماری بلند. شرمشت از شیرینیش شبها را شوراندم و خموده از خمیدگیش خوابها را هم خمیاژه کشیدم. اکنون که باژ خمارِ تو ام. رگهایم جایی برای شوژن ندارد و چند گرم از تو بیشتر نماده. هیچجا هم که گیر نمی ایی. خمیاژنده گوشه اتاق در مصرفت صرفه جویی میکنم و اژ رگ هایم خون میچکد.