دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

روزها در كوچه باغي نگاهت قدم مي زدم اما دريغا كه لحظه اي مرا درك نكردي. چشمان هميشه گريانم را مسخره مي كردي و از پشت به من نيشخند ميزدي هميشه در برابر جنگل وحشي نگاهت خزان بودم...خار بودم و از شرم آب بودم و باز از حرارت عشقم به تو بخار ميشدم و به آسمان ميرفتم...آنقدر بالا ميرفتم تا به خدا برسم چون او بهترين بود براي گوش دادن به درد و دلهاي من...حال اون روزها گذشته و هروقت كه بدان فكر ميكنم موجودي از پشت پنجرهي خاطراتم با تمام وجود فرياد ميزند كه هيچگاه فراموشت نميکنم

1390/02/15 - 20:00 در عاشقانه زیستن
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)