شبی از شب ها ای مهربانترین می گذاری که آغوش امنت ماَِمن خستگی هایم شود. شبی از شب ها ای مهربانترین می شود که شانه هایت بالشتک نرمی باشدتا که به دور از هیاهوی زمان سرم را به رویش می گذارم و عقده دل بگشایم. شبی از شب ها ای مهربانترین می آید که دستت نوازشگر گیسوانم باشد. شبی از شب ها می رسدکه من همانند کودکی بی پناه،همانند سال های دیرین زندگی ام باز به تو پناه آورم. شبی از شب ها می آید که تو دستان نیازی که به سویت دراز کرده ام،مهربانانه می گیری و در آن شب دگر دستانم را از میان دستان خوبت جدا نمی کنم تا دگر در بند زمان و مکان نباشم و تا همیشه در آغوشت باقی بمانم. آری خدای مهربانم،می رسد شبی از شب ها که تو توبه ی منو پذیرفته ای و من بی گناه و آسوده در آغوشت می مانم. آن روز زنده ام که در آغوش تو از زندان تن رها شوم.آری خدای مهربانم،من فقط و فقط به آن روز زنده ام که نوازشگر روح خسته ام،دستان پر مهر تو باشد.آری خدایم،آری.