باران بود واغاز گنجشک ها ومن متوقفشدم روی لبخندی که اشارت رفتن داشت لبخندی اشنا -بی انکه سالها نقاب ازچهره بردارد با من بود و اما ناپیداتر پای تمام ارزوهای نا رسیده من بهباد شدم از رفتن خاک شدم مشتی خاک در هوا در رودی که طعم بهار می داد وخاکم بوی علف من بارها امدم از شرق خیال با اغاز باران با باد با شکوفههای انار ناتمام از چشمان دیگران باریدم به عشق =((گنگ))را به تقدس ((نیل))را به هوای طور و ((فرات))را به تشنگی . . . اما نمیدانم این بارتا رسیدن به تو چقدر باید بیایم و بیتو ته کنم و طواف دل در هوای تو؟