بشر برای آرامش جنگید. آرامش کمتر شد. زاد و ولد کرد؛ آرامش کیمیا شد. هنر را آفرید؛ آینه ی بی آرامشی بشر شد. داستان گفت؛ مرثیه ی مرگ آرامش شد. فرار کرد؛ آرامش به جلو فرار کرد. ثروتمند شد؛ آرامش نخریدنی شد. قناعت کرد؛ آرامش گنج قارون شد. جادوگر شد؛ آرامش غیب شد و درویش شد؛ آرامش بزرگتر از هر کشکولی شد. بشر به دنبال آرامش دوید و دوید و آرامش دورتر و دورتر شد. جای این قطره ی آویزان از لب جام نعمتهای خداوند، در بشر خالی بود. و هیچ اشکی هم جای آن را پر نکرد. قطره ای درست شبیه اشک؛ نبودنش شد بزرگترین کابوس بشر... و من امروز، به نمایندگی از جنس بشر، آرامش خویش را یافتم. در وجود تو. آری قطره اشکی که خدا به ما نداد تا ما را نزدیکتر کند، آن در وجود توست برای من. آری کشف این چنینی، نقطه پایان همه جنگها و صلحها و گشتنها و گشتنهاست. زمان بارش باران دلم از غربت خورشید می گیرد و روز آفتابی دلم بیتاب ابری تلخ و باران زاست خدایا … من به دنبال چه می گردم؟!
1390/02/18 - 14:05 در
چهار راه