من از کدام دیار آمدم که هر باغش هزار چلچله را گور گشت و بی گل ماند من از کدام دیار آمدم که در دشتش نه باغ بود و نه گل تیر بود و مردن بود و در تب تف مرداد ٬ جان سپردن بود * گذشت تابستان دگر بهار نیامد و شهر شهر پریشیده بی بهاران ماند و دشت سوخته در انتظار باران ماند امید معجزه ای؟ - نه امید آمدن شیرمرد میدان ماند * اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم و پایداری شب٬ -ناله هست و شیون هست امید رستن از این تیرگی جانفرسا٬ هنوز با من هست... * امید! آه امید! کدام ساعت سعدی سپیده ی سحری را ـ صعود صبح سخی را به چشم غوطه ورم در سرشک ـ خواهم دید؟ ......حميد مصدق
1390/02/21 - 10:18 در
چهار راه