حوصله ای نیست برا ی شکایت از باران ممتد نگاه ... که دلهره هایم همه یاغی شده اند ... و دست صبر هم حرمت افسونگریش را از دست داده است ... نمیدانم عاقبت به کجا می رسم ... نه نشانی از فریادست نه سکوتی ... که اینجا غروب، پادشاهی می کند ... شاید ماه هم در سیاهی چشمانم ذوب شده که دیگر نمیبینمش ... نمیدانم ... کاش در قلبم رازی داشتم تا مشغولش شوم ... و حضوری ، سراسر ماندنی ... کاش سایه های مبهم فردا خواب را از چشمانم نمیدزدید ... خدایا ... دستهایم را محکم بگیر!... من باورت دارم ... بیشتر از آنچه فکرش را بکنی...
1390/02/21 - 15:16 در
میکده