بار و بندیلش را بسته است ... مرا با دردهاش بافته... تن کرده است... می داند این روزها هوا غم دارد... برف می بارد... یک بسته شعر از توی جیب هاش در می آورد ... پک میزند... تمام میشوم ... راه می افتد ... می رود زیر پوستهام... قدم میزند... پک میزند... می خواهد هوار بکشد... تا سرم را بگذارد توی دست باد ... ببرد... هوار میکشد... از ریه هاش بیرون میزنم... پرت میشوم ... می افتم توی بغض هاش ... گریه نمیکند... تا اشک شوم ... که بعد بیفتم توی دست هاش ... که مشت کند... بزند به دیوار..
1390/02/24 - 15:59 در
چهار راه