دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ديرگاهی است بدين تاريکی دل من خو کرده، نفسی می آيد،می رود با سردی و نگاهم همه خالی از نور، آسمان ،جامه ی خاکستريش،بر تنش ماسيده، و گمانم که کسی باران را، از کفَش دزديده، من به تنهايی خود دلبستم، و پسِ پنجره ها، پيِ مرغان صدا می گردم تا به آواز فريبنده شان، «دل تنهايی من تازه شود» و به من برگردد،همه ی آنچه در اين بی برگی زندگانی فرسود، و سفر، همه ی خاطره ی عمرم شد، و رهاوردش آه، مرگ احساس و زوال خواهش، من به افيون سفر معتادم، و همه عشقم را در سفر ،وا دادم.

1390/02/25 - 12:28 در چهار راه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)