دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دستمال كاغذی به اشك گفت: قطره قطره‌ات طلاست یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟ عاشقم با من ازدواج می‌كنی؟ اشك گفت: ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی! تو چقدر ساده‌ای خوش خیال كاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله می‌شوی چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی پس برو و بی‌خیال باش عاشقی كجاست! تو فقط دستمال باش! دستمال كاغذی، دلش شكست گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد در تن سفید و نازكش دوید خونِ درد آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد مثل تكه‌ای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرك و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال پاك بود و عاشق و زلال او با تمام دستمال‌های كاغذی فرق داشت چون كه در میان قلب خود دانه‌های اشك كاشت.

1390/02/27 - 12:00 در چهار راه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)