دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پیرمرد بخت برگشته شکمش آب آورده بود. بچه های ولگرد با مسخره میگفتند: یارو آبستنه! فردا می زاد! یک روز که از کوچه ی کثیفی که پناهگاه زندگی فلک زده ی او بود، میگذشتم…دیدم لاشه اش را به تابوت میگذارند: پیرمرد بخت برگشته زائیده بود! فرزند بدبختی چه می توانست باشد؟! …مرگ…

1390/02/27 - 17:19 در داستان کوتاه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)