همه ی حرفهای توی دلم، فقط اینهاکه باتوگفتم نیست گاه چندین هزارجمله هنوزهمه ی حرفهای آدم نیست باورم می شودکه بسته شده همه ی آسمان آبی من وکسی که تمام من شده بود،باورم می شودکه کم کم نیست شایداین گفتگوی دامنه دار، این قطار مسافرکلمات در دل دره هاسکوت کندباعبور ازپلی که محکم نیست ملوانان شعر رابگذار هم صدابا سکوت من باشند زیردریایی نشسته به گل جای آوازهای باهم نیست تازگی سنگ کوچکی شده ام که سرراه اشک رابسته غم سیل ازسرم گذشته ولی سنگ کوچک شدن خودش غم نیست؟ راستی شکل شیشه هم شده ام نور درمن شکست،می بینی؟ سنگم وشیشه ام غم انگیزاست،هیچ چیزشبیه آدم نیست کاش ابری به وسعت دریا،آسمان رابه حرف می آورد تاببینی که پشت این همه کوه،حرفهای نگفتنی کم نیست.
1390/02/30 - 22:25 در
دوستانه