کارش دیگر تمام شده بود .. طعم زندگی را چشیده بود .. نگاهش که میکردی رنج دوران درون چهره اش نمایان بود .. این اواخر کارش شده بود زیر ایوان نشستن و سیگار کشیدن .. زُل میزد به درختچه ی کوچک توی حیاطشان که تازه داشت قد میکشدو بال و برگی برای خودش به هم زده .. شاید یاد جوانیش می افتاد .. شاید ! طاقتش طاق شده بود ! با بی قراری روزها رو سپری میکرد .. باز داشت سیگار می کشید تووی ایوانی .. سایه ایی از کنارش گذشت؛ لبخند کج و معوجی روی صورتش جان گرفت پک محکمی به سیگارش زد ، زیر پا لهش کرد ، سرش پائین بود چشمانش برق میزد برق شادی بود .. زمانش رسیده بود این همه سال منتظرش بود .. سرش را بالا آورد نگاهش که به نگاهش افتاد زیر لب با همان لبخند زمزمه کرد:"چقدر دیر آمدی " دستش را به سویش دراز کرد .. مرگ پیرمرد را به آغوش کشید ..