امروز 90/3/1 است گاهی به خودم سر می زنم در کوچه های ساکت وجودم دنبال پاسخ هایی می گردم که سال هاست جوابی برایشان نیافته ام درب همه ی خانه ها را زده ام و چشم در چشم اهل خانه به دنبال جواب بوده ام فقط سکوت بود و بس تا ساعت ها وضع به همین منوال بود چشم در چشم ولی ساکت حتی پلک هاهم بر هم نمی خورد حال غریبی بود کاش پاسخی می یافتم اما نبود آنکه پاسخ تمام سوال های مرا داشته باشد و من دست از پا درازتر بر می گشتم خسته و نالان و پراز درد ، درد تنهایی درد دیدن و نگفتن با چشم هایی پراز اندوه ، اندوه آنچه باید بشود و نمی شود آنچه باید باشم نمی شوم نمی دانم ولی هنوز امید دارم امیدی به وسعت وجودم امیدی به وسعت خدا ، کاش می شد سکوت را تفسیر کرد کاش لحظه ها شکار کردنی بود ولی این رویایی نشدنی است پس خاموش می شوم.