روزگار تلخیست هیچ چیز سر جای خودش نیست زمین به آسمان گیر کرده هر روز صدای زجه های شقایق ها به گوش می رسد از صدای زجه شان پیداست که معشوق خویش را نیافته اند با آنها به گفتگو نشستم دل پر دردی دارند و نگاهی بس وسیع دنیا را جور دیگری می بینند نه آنقدر سرد که خسته شویم نه آنقدر گرم که بی خیال ، از مصاحبتشان پراز لذت شدم لذتی غیر قابل توصیف با تمام خوبیهاشان یک عیب داشتند و آن سرخیشان بود رنگ خون می گفتند باید برای معشوق خون ریخت و خون داد تصویری که از عشق ارائه می دادند تصویری خون آلود و پر از جدایی بود خیلی حرف زدیم اما نفهمیدم می گفتند باید شقایق باشی تا بفهمی ، اینجا بود که یاد شعر سهراب افتادم که تا شقایق هست زندگی باید کرد....