مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست. مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود. بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» مايكل ايستاد، به او ز
1390/03/05 - 15:30 در
داستان کوتاه
خوب؟
15 سال و 3 ماه و 27 روز و 3 ساعت و 27 دقيقه قبل
15 سال و 3 ماه و 27 روز و 3 ساعت و 24 دقيقه قبلبقیه؟؟؟؟
15 سال و 3 ماه و 27 روز و 3 ساعت و 21 دقيقه قبلمايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟»
15 سال و 3 ماه و 27 روز و 3 ساعت و 20 دقيقه قبلمرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.»
پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير!
ايول، مصداق داشتا، اينو بايد تو گروه تجربه بنويسم!


15 سال و 3 ماه و 27 روز و 3 ساعت و 18 دقيقه قبل
15 سال و 3 ماه و 27 روز و 3 ساعت و 16 دقيقه قبل
15 سال و 3 ماه و 27 روز و 3 ساعت و 15 دقيقه قبل
15 سال و 3 ماه و 27 روز و 3 ساعت و 12 دقيقه قبل