دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

نشسته بود پسر روی جعبه اش با واکس غریب بود ، کسی را نداشت الا واکس نشسته بود و سکوت از نگاه او می ریخت و گاه بغض صدا می شکست « آقا واکس ؟ » درست اول پاییز هفت سالش بود که روی جعبه ی مشقش نوشت : بابا...واکس... غروب بود و مرد از خدا نمی فهمید و می زد آن پسرک کفش سرد او را واکس سیاه مشقی از اسم خدا ، خدا بر کفش نماز محضی از اعجاز فرچه ها با واکس برای خنده لگد زد به زیر قوطی ، بعد صدای خنده ی مرد و زنی که « ها ها واکس...! چقدر روی زمین خنده دار می چرخد » (چه داستان عجیبی) بله در اینجا واکس پرید توی خیابان ، پسر به دنبالش صدای شیهه ی ماشین رسید ، اما واکس یواش قل زد ورد شد ، کنار جدول ماند و خون سرخ وسیاهی کشیده شد تا واکس... غروب بود ودنیا هنوز می چرخید و کفش های همه خورده بود گویا واکس و...کارخانه به کارش ادامه می داد و هنوز طبق زمان ـ هر دقیقه صدها واکس کسی میان خیابان سه بار «مادر» گفت و هیچ چیز تکان هم نخورد حتی واکس صدای باد ، خیابان و جعبه ای پاره نشسته بود ولی روی جعبه تنها واکس

1390/03/07 - 18:15
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)