درمیان فرشتگان غوغائی شد. همه خوشحال می گفتند: خدا را شکر همه چیز به خوبی تمام شد. ادم زود باش. سیب را بگذار بر درخت" در میان اینهمه زمزمه ادم زیر چشمی نگاهی به حوا انداخت که هنوز هم مات و مبهوت به سیب با تمام درخشش خیره مانده بود و با حسرت هنوز هم سیب را تماشا می کرد. ادم. باز هم در خود فرو ریخت!!! گوئی چیزی در وجودش می گفت. هرگز........ با تمام نیمه جانیش رو کرد به خدا با صدائی خسته و بی طنین گفت:میشود این را از من نخواهید؟؟؟ سکوت همه جا را فرا گرفت . فرشته ها ماتشان برده بود. وخداوند فرمود:این شرط من است . اگر قبول نمی کنی سزای گناهت بیرون رفتن از بهشت و زندگی در زمین خاکیست. و بعد هم رو به فرشته ها دستور داد تا ادم و حوا را برای رفتن به زمین اماده کنند فرشته ها با کنایه به ادم میگفتند:وای بر تو اگر از بهشت بیرون شوی. زمین همه فساد است و تباهی و شروع کردن از بدهای زمین.گفتند و گفتند
1390/03/10 - 16:33 در
چهار راه