ادم با نگاهی خیره در سخنان پرودگارش مانده بود. گاهی هم زیر چشمی به حوا نگاه می کرد . اما حوا هنوز هم مات درخشش سیب بود و گوئی انگار متوجه نبود چه اتفاقاتی در کنارش در حال رخ دادن است. ادم رو کرد به خدا و ارام گفت : می پذیرم هه جا را سکوت فرا گرفت! می پذیرم که مجازات گناهم زندگی بر زمین با تمام سختی هایش باشد. دوباره در میان فرشتگان غوغائی شد. ادم عاقل باش . دست بکش از این سیب . بهشت را رها نکن......! ادم باز اهی کشید. باز زیر چشمی به حوا نگاه کرد .اما حوا هنوز هم به سیب نگاه می کرد. در میان فرشتگانی که ادم و حوا را اماده می کردند تا به زمین ببرند. دو فرشته متوجه لبخندی از روی رضایت بر لبهای خدا شدند.دو فرشته خوب می دانستند که خدا تا چه اندازه ادم را دوست دارد و باید غمگین باشد از بیرون کردن ادم از بهشت " تعجب کردند ! از انبوه فرشتگانی که سرگرم اماده کردن ادم و حوا بودند جدا شدند به سوی خدا رفتند . از خدا دلیل لبخندش را خواستند ؟ خداوند باز با لبخندی که ناشی از رضایت بود فرمود : دلیل اینکه فرمان داده بودم به ادم سجده کنید و او را اشرف مخلوقاتم قرار دادم همین بود.
1390/03/10 - 16:39 در
چهار راه